|
![]() |
|
#1
|
||||
|
||||
|
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست
آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست در من طلوع آبي آن چشم روشن ياد آور صبح خيال انگيز درياست گل كرده باغي از ستاره در نگاهت آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست ما هر دُوان خاموش خاموشيم ، اما چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست دور از نوازش هاي دست مهربانت دستان من در انزواي خويش تنهاست بگذار دستت راز دستم را بداند بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست ![]() حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینه غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد |
|
#2
|
||||
|
||||
|
مشقم کن دفتر عشق را زیبا بنویس فرقی نمی کند که قلم از ساقه های نیلوفر باشد یا از پر کبوتر حسین منزوی |
|
#3
|
||||
|
||||
|
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟ اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند... |
|
#4
|
||||
|
||||
|
سپاسگزارم شکیلا جان!
|
|
#5
|
||||
|
||||
|
ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو |
|
#6
|
||||
|
||||
|
. از روز دستبرد به باغ و بهار تو دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو تقویم را معطل پاییز کرده است در من مرور باغ همیشه بهار تو از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد بر چشم های میشی نرگس غبار تو فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند از یک نگاه کردن شوریده وار تو کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو زنده یاد حسین منزوی |